خرید بک لینک
ده سال پیش اینقدر راحت با بقیه صحبت نمی کردم، بقیه منظورم اطرافیان صمیمی ام هستند، خیلی سبک سنگین می کردم و اجازه نمی دادم آن ها متوجه برخی احساسات و عقاید و تجربه هایی شوند که برای من است. نه اینکه حالا موقعیت و شرایط را نادیده بگیرم و اصول تعامل را زیر پا بگذارم هر چه بخواهم بگویم و... نه...منظور چیز دیگریست.می خواهم بگویم که ده سال قبل، نمی توانستم یا بهتر است بگویم نمی خواستم دوستانم را در جریان دغدغه های شخصی و برخی مشکلات حتی قابل بیان بگذارم.از قضاوت شدن می ترسیدمو خیلی چیزهای دیگر...حالا اما زیاد مشورت می گیرم از دوستانم، حرف هایم را میزنم، خودم را سانسور نمی کنم و گاهی واضحا می گویم که حرف دارم و باید بنویسم یا بگویم.انتظارات عجیب و غریبی هم ازشان ندارم، همین که بخوانند یا بشنوند کافیست.نمی خواهم بگویم زهرای ده سال قبل بهتر است یا زهرای اکنون... نه! ده سال قبل از جنس تعاملم راضی بودم، اکنون هم...می خواهم بگویم برایم جالب است که نوع و جنس روابطمان با گذر زمان، با بالاتر رفتن عدد سنمان و رشد احساساتمان و دگرگونی نیازهای روحی مان، چقدر می تواند متفاوت باشد.ده سال قبل تو دار بودن برایم ارزش بوده و رضایت بخش، حالا کمی برون ریزی احساسات و عقاید را برای کسانی که سالهاست می شناسمشان، کمک کننده می دانم.نمی دانم اگر زنده باشم بعدتر چگونه خواهم بود. فقط امیدوارم در هر مرحله کاری را که برای سلامت روح و روان خودم و البته دیگران:) لازم است را پیش بگیرم و نترسم از تغییرات این چنینی. پ. ن ممنونم از همه تان که میخوانید و می شنوید و هر گاه لازم باشد ابایی ندارم از ابراز خودم محضرتان

برچسب: نویسنده: زهرا حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 19 تير 1403 ساعت: 19:10

پستی که بماند به یادگار مثلا: تجربه ی مادری برای تو، با تمام بالا و پایین ها و سختی و شیرینی هایش، برای من پر از لذت است و آرامش...  تویی که با آمدنت مسیر مادرنگی ام را روشن تر، پررنگ تر و خوش رنگ تر کردی روشنی چشمانم! خوش آمدی حسین من، خیلی هم خوش آمدی نور عین من❤️ پست اصلی: تجربه ی فرزند دوم،به مراتب شیرین تر، لذت بخش تر و با آرامش تر از اولین تجربه ی فرزندآوری است، هم برای مادر، هم پدر.  و این اصلا به این معنا نیست که فرزند دوم دوست داشتنی تر و عزیزتر است و.... نه... هر کدام از بچه ها ساکنان همیشگی و در حقیقت عزیزترین ساکنانِ ابدی قلب والدینشان هستند و عزیز و دوست داشتنی!  منظور من چیز دیگریست؛ اینکه بعد از تولد دومین فرزند، آن نگرانی های تولد اولین فرزند را نخواهی داشت؛ تو قبلا این مسیر را آمده ای و با وجود تمام تفاوت هایی که بچه ها با هم دارند، اما اکنون تو مادری هستی که نوزاد را به بغل می کشد و از او مراقبت می کند، نه زنی که مادری برایت دنیای نا شناخته و عجیب و غریب باشد و دائم با خودت فکر کنی که هنوز انگار مادر نشده ای و باید چکار کنی و....  و فارغی از نگرانی های مختلفی که بعد از تولد اولین فرزند داشتی، چون این مسیر آشناست، قبلا گذرانده ای این دوره را... در واقع می خواهم بگویم که مادری مسیری ست پر پیچ و خم و پر دست انداز و البته لذت بخش، که تولد فرزند دوم می تواند در طی کردن بهتر این مسیر و تسریع تکامل و رشد مادرانگی موثر باشد، می تواند....  اگر می خواهید یک مادری متفاوت را تجربه کنید و اگر شرایط مهیاست و خودتان هم مایلید، برای بار دوم مادر شدن بدون اغراق بسیار گزینه جذاب و مهیجی ست:)  (قطعا من هم تا کنون غر ها زده ام از اذیت های پسرها و

برچسب: نویسنده: زهرا حسین‌پور تاريخ: سه شنبه 19 تير 1403 ساعت: 19:10

قبل ترها که می شنیدم مادری و خانه داری کارهای خیلی سختی هستند و برای همین اجرشان بسیار، قبول می کردم، اما قلبا به سختی شان ایمان نداشتم. گاهی در ذهنم مرور می کردم کارهای یک زن خانه دار را.  سخت ترین قسمتش برای من صبح زود بیدار شدن و آماده کردن صبحانه و پخت نهار و شام بود. منی که دل خوشی از آش پزی ندارم(گرچه خیلی وقت ها ادای کدبانوهای عاشق پخت و پز را در اورده ام، اداهایی که هیچ کمکی نکرد به تعدیل حس واقعی ام نسبت به آش پزی) .  آن وقت ها در خیالاتم اگر زن خانه دار قرار نبود صبحانه ای آماده کند می توانست تا ساعت9 بخوابد و بعد چیزی بخورد، نهار را اماده کند و یک گردگیری و جاروکشیدن وشستن ظرفها مگر چقدر زمان می برد اگر کار هروزه باشد؟! زن خانه دار ِ ذهن من تا ساعت 12 تمام کارهای مربوط به خانه را انجام می داد، نمازی می خواند و بعد هم سراغ کارهای مورد علاقه اش می رفت تا وقت نهار.  از ظهر تا دم غروب هم وقت استراحت و باز رسیدن به امور شخصی اش بود و بعد هم آماده کردن بساط شام که اغلب حاضری پسند بود و گاهی هم دلش هوس بیرون رفتن یا خوردن غذای فلان فست فود را می کرد. فاصله غروب تا شب کنار خانواده می گذراند و شب هم قبل خواب کتابی می خواند، چیزی می نوشت،صوتی پخش می کرد و بعد به خواب می رفت.  در این بین بیرون رفتن و وقت گذراندن با دوستان و خرید هم لحاظ کرده بودم. کار چندان سختی به نظر نمی آمد. یعنی اگر قرار بود هروزِخدا انجام شود، سخت نبود چندان. چون اغلب خانه مرتب است و می ماند همان بحث پخت و پزِ حوصله سر بر.  اما سخت در اشتباه بود این زهرا سخت... اصلی ترین اشتباه هم این بود که روزهای زن خانه دار را بدون بچه تصور می کرد.  حالا که چند وقتی ست بیشتر از قبل،درگیر

برچسب: نویسنده: زهرا حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 3 تير 1403 ساعت: 14:41

چیزهای زیادی هست که از آن ها می ترسم... یکی از این چیزها این است که خودم مشغول خودم باشم و زندگی ام و هوا برَم دارد که چقدر آدم بی آزار و خوبی هستم و  سر به راهم، بی خبر از دل هایی که سوزاندم، فکرهایی که با حرف های نا به جایم مشغول کرده ام، اشک هایی که در بی خبری من می چکند و دل هایی که بدجور زخمی و شکسته اند... این وحشتناک است، خیلی هم وحشتناک است...  زمانی بیشتر وحشتناک می شود که من در ذهنم چنین شخصی را سراغ دارم و به او خُرده می گیرم در گفتگوهای درونی ام، و بعد یادم می افتد عیب هر کس را گرفتم، اغلب خودم هم دچار شدم، بدجور هم دچار شدم! فقط اعتراف می کنم که می ترسم از چنین بلایی... از غفلت از دل هایی که خون کرده ام با گشودن بی موقع دهانم، با کنترل نکردن گره های وجودم، با به افسار نگرفتن خودپسندی ام....   و قنا ربنا عذاب النار

برچسب: نویسنده: زهرا حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 3 تير 1403 ساعت: 14:41

حسین منزوی می گوید:

من سراپا زخمم

تو سراپا

همه انگشتِ نوازش باش

الان که دوباره آمدم تا چیزی بنویسم، دیدم چقدر حرف دارم برای گفتن! :)

لذا زهرا می گوید:

من سراپا حرفم، تو سراپا همه آماده ی خواندن باش...

با تشکر 

پ. ن

ببخشید اگر حرفهایم فقط وقتتان را می گیرد

من می نویسم، شما نخوانید بی تعارف

برچسب: نویسنده: زهرا حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 3 تير 1403 ساعت: 14:41

صفحه بندی